بی معرفت مباش که در من یزید عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند
خیلی وقتا از خودم پرسیدم که وظیفه من تو این دنیا چیه ؟
خیلیا ازم پرسیدن شقایق چرا زندگی کنیم ؟
که خیلی از این خیلیا آدمایی بودن که از لحاظ مالی و فرهنگی و موقعیت اجتماعی دارای مقام و منزلت ویژه ای بودن .
یادتونه تو پست قبلی بهتون گفتم مشکل آدما مشکلاتشون نیست .
تو لاگ قبلی گفتم مشکل آدما نحوه تفکر و عدم انعطاف پذیری اونهاست .
اینجا میخوام بازترش کنم.
میخوام بگم مشکل آدما اینه که فقط منتظرن ببینن زندگی براشون چی پیش میاره . تا بعد زانوی غم بغل کنن و بگن لعنت به این روزگار .لعنت به این شانس . بشکنه این دست که نمک نداره !!!
در واقع اصلا به این فکر نمیکنن که هر آدمی که خلق میشه باید بگرده ببینه تو این دنیا چه وظیفه ای به عهده بگیره .
حالا میرسیم به اینکه اصلا وظیفه چه تعریفی داره ؟
شاید بهترین تعبیری که تا حالا دیدم تعبیر پائلو کوئیلو باشه که میگه :
تحقق افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است.
افسانه شخصی ؟
آره افسانه شخصی. برای پیدا کردن افسانه شخصیِ خودت لازمه که اول خودتو اطرافیانتو دنیای اطرافتو بهتر بشناسی . لازمه بدونی که در کل چطور آدمی هستی وبعد که فهمیدی ببینی دوست داری چطور آدمی باشی . پس برو به اعماق وجودت ببین افسانه شخصی زندگی تو چیه ؟ ببین تو زندگی دوست داری به کجاها برسی ؟ حتی ببین دوست داری آدمایی که سر راهت قرار میگیرن چطوری باشن .
من فکر میکنم متاسفانه بزرگترین مشکل آدما اینه که حوصله فکر کردن و تغییر کردن رو ندارن .دوست دارن آدما اونا رو همونطوری که هستن بپذیرن . در صورتی که این درست نیست .
لازمه که ما آدمای دور و برمون رو همونطور که هستن بپذیریم و به قول خلیل جبران خلیل متوقع نباشیم که مردم دنیا مطابق میل ما رفتار کنن . اما این در رابطه با خودمون صدق نمیکنه یعنی ما نباید خودمون رو هرطور که هستیم بپذیریم . البته منظور من همون ویژگیهای روحیه نه ظاهری مثل قیافه و ....
مثلا اگه فردی یه پدر عصبی داشته باشه نباید مرتب ایراد بگیره و به زمین و زمان فحش بده که چرا پدر من اینطوریه ؟ ولی اگه خودمون یه شخص عصبی بودیم نباید همینطوری خودمونو بپذیریم باید بدنبال تغییر خودمون باشیم .
بعد که افسانه شخصی خودمونو پیدا کردیم باید به یکسری باورها برسیم . همون باوری که توی لاگ قبلی گفتم . به قول پائلو باید به این باور برسیم که:
همه چيز تنها يك چيز است و هنگامي كه آرزوي چيزي را داري ، سراسر كيهان همدست مي شود تا بتواني اين آرزو را تحقق ببخشي .
( و من بارها و بارها خودم این تجربه رو داشتم ..قضیه لیلا تو پ.ن2 گویای همین مطلبه )
پ.ن1: دوستی دارم که زود عصبانی میشه . سر هر مسئله کوچکی کلی جر و بحث راه میندازه .اولا منم زود کنترل خودمو از دست میدادمو مرتب بهش غر میزدم که چرا تو اینقدر زود عصبانی میشی . اعصاب منم با این اخلاقت میریزی بهم . واقعا این رفتارش گریه دار بود . ولی بعد یه مدتی نشستم با خودم فکر کردم که اخه اونکه تغییر نمیکنه پس تو تغییر کن نذار رفتار اون باعث اذیت تو بشه . تو نحوه رفتارتو باهاش عوض کن. نخواه که اون مطابق میل تو رفتار کنه . آزادش بزار . بزار هرجور راحته زندگی کنه . عصبانیت تو نه تنها اونو تغییر نمیده که باعث میشه اونم بیشتر عصبانی بشه . این بود که تا مدتها روی خودم کار کردم . سعی کردم وقتی عصبانی میشه عکس العملی از خودم نشون ندم . اولا خیلی سخت بود حتی همین الانم بعضی وقتا کم میارم ولی به مرور برام عادی شده که در مقابل عصبانیتش سکوت کنم . و حتی به مرور یاد گرفتم که بهش لبخند بزنم . و الان حتی گاهی با صدای بلند میخندم. یه وقت فکر نکنید که مسخرش میکنما نه. خنده ام به خاطر اینه که خب اخه کارش خنده داره دیگه حرفی رو که با ملایمت با صرف یه کوچولو انرژی میتونه بزنه که تازه تاثیر گزارتر هم هست به نحوی ادا میکنه که نه تنها کلی انرژی میخواد بلکه باعث جبهه گیری طرف مقابلش هم میشه . به نظرتون خنده دار نیست؟
پس میشه از اوج گریه و عصبانیت به اوج خنده و ارامش رسید .
فقط باید صبور بود . و عجله نکرد .