چه گویمت که زسوز درون چه می بینم زاشک پرس که من نیم غماز
چند روز پیش یه مطلب نوشتم در ارتباط با لاگ قبلی اما حال هوای امروز من با اون پست یکی نبود این بودکه گذاشتمش برای یه روز دیگه. دوست دارم مطالبم مطابق با حال و هوای روحیم باشه.
اصلا نمیفهمم واقعا نمیفهمم چرا بعضی شبا اینقدر حال و هوام میریزه بهم .
چیزی شبیه جون کندن . تا حالا براتون پیش اومده؟
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
اين فضای خالی و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟
بالاخره همیشه هم که نمیتونی شاد باشی گاهی وقتا هم باید غم و دلتنگی رو تجربه کنی .
نمیدونم دقیقا چند ساعت شد که همینطوری توی اتاق تاریک تکیه دادم به دیوار و زانوی غم بغل کردم .اما میدونم دقیقا یه یکساعتی شد که یکریز اشک ریختم .اولش فقط یه بغض بود که بهش التماس میکردم بباره :
دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
اخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره که دربه درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدنه یه کوله بارشم بسم
دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن
منو که از اون روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن
مثل اینکه بالاخره :
آره بالاخره لبریز شد و کم کم تبدیل شد به هق هق گریه و....
دوستی میگفت : گاهی وقتا که آدم خیلی دلش میگیره میتونه دلیلی غیر از دلایل شخصی داشته باشه میگفت : شاید یه گوشه این دنیا ، اون دور دوراا یا شاید هم نه ! همین نزدیکیا دل کسی گرفته که تو خیلی دوسش داری یا شاید اون تو رو دوست داره یا شایدم هر دوتاتون همو دوست دارین.
آره:
با تو هستم ای مسافر
ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی و غربت
تو رو به یاد من آورده*
پ.ن1: * این بیتش مال خودمه .
پ.ن2:بازم میگم بیت شعر اول هر نوشته رو حافظ برای متنم انتخاب میکنه.