تبليغاتX
شقایق
در این سراچه ی بازیچه غیر عشق مباز

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود      وین راز سر به مهر به عالم سمرشود

تا الان  زندگی رو اونطوری که هست دیدم و گفتم چرا ؟چرا ؟چرا؟
از این به بعد میخوام رویای چیزایی رو ببینم که هرگز وجود نداشته ، و بگویم چرا که نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 0:46  توسط 1  | 

از دیده خون دل همه بر روی ما رود              بر روی مازدیده چه گویم چه ها رود

ساعت 1:30 دقیقه شبه ، حدود 1ساعته که دارم تو تختم وول میخورم ،اما خوابم نمیبره ، دمای بدنم هم که طبق معمول این چند روز دوباره داره میاد پایین ، نمیشه مثل اینکه باید پاشم.
...میرم تو آشپزخونه ،هرجا دنبال بیسکویت میگردم تا با چایی بخورم پیدا نمیکنم .از تو یخچال حلوا شکری رو درمیارم و کمی با چایی میخورم ، هرچی باشه از قند بهتره ....
اصلا دلم نمیخواد که بخوابم،از کتابخونم دوتا کتاب برمیدارم .
اول تفالی می زنم به کتاب پیامبر و دیوانه جبران خلیل جبران ،بطور تصادفی یه قسمتهایی رو انتخاب میکنم و میخونم و لذت میبرم ، کتاب اولش "پیامبر "لذت بیشتری بهم میده ،انگاری بیشتر به دلم میشینه ، هرچند شاید هم نه ! خوندن پیامبر در کنار دیوانه است که لذت بخشه.
اما دوست ندارم همشو یه دفعه بخونم ، میذارمش کنار ...
میرم سراغ کتابی که چند روزیه خوندنشو شروع کردم اما هنوز فرصت نکردم تمومش کنم ،هربار که کتاب رو دستم میگیرم یه جوری میشم ، واقعا نفسم درست بالا نمی یاد ، شاید مثل کسی که داره به عشقش نگاه میکنه .
درحین خوندن کتاب گاهی هنگ میکنم ،بهم میریزم ،نمیدونم باید چکارکنم ؟بخندم گریه کنم فریاد بزنم ....میگم بی خیال فعلا ادامه بده .
الان چقدر دلم میخواست مولف کتاب اینجا بود ،تو چشای مهربونش یه نگاه میکردم ، یه لبخند میزدم و درحالی که نفسم به شماره افتاده ،سرمو میذاشتم رو شونه هاشو بهش میگفتم که چقدر دوسش دارم ، و اینکه درباره مفهوم زندگی و عشق چقدر مثل هم فکر میکنیم ....
وقتی بهت فکر میکنم و حرفاتو به خاطر میارم آروم میشم ...آروم آروم...
خدای من عجب حس غریبیه ، گاهی عجب احساس نزدیکی میکنی نسبت به کسی که فرسنگها ازش دوری...
نفس عمیقی میکشم ، دوست دارم سفرمو ادامه بدم .آخه هرکتابی واسه ی من شروع یه سفره ، یه سفر لذت بخش،یه سفر شگفت انگیز و پر از هیجان، سفری که هرچند دوست دارم زودتر تموم شه اما وقتی تموم میشه غم عجیبی بسراغم میاد.
کمی فکر میکنم ...
باز نفسم به شماره میافته ، به سختی بالا میاد، و این حس چقدر واسم لذت بخشه ، اما اَمونم رو هم بریده ، پس کی این فصل تموم میشه؟
خدایا نصفه شبی این چه آتشیه که داره همه ی وجودمو میسوزونه ؟
آی دنیا این چه نسخه ایه که واسه ی من پیچیدی؟
و عجب لحظه ی شکوهمندیست این لحظه....
خدایاهرچی جلوتر میرم آتش ِ درونم شعله ورتر میشه ، عشق با تمام نیرو داره تمام وجودمو احاطه میکنه. راه فراری نیست ؟
ومن اصلا قصد فرار ندارم، دوست دارم تمام وجودمو به اسارت بگیره تا شاید رها شدم...


پ.ن:خدای من متشکرم بابت این انتخاب قشنگی که هرگز فکر نمیکردم تا بدین حد واسم لذت بخش باشه.به خاطر همه چی سپاسگزارم ....دوست دارم خیلی زیاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 4:17  توسط 1  | 

بهای باده ی چون لعل چیست جوهرعقل    بیاکه سودکسی برد کاین تجارت کرد

عشق رو درمسیری که هستی باید پیدا کنی....
اما اگه یه روز دیدی عشقت تو مسیر دیگه ایه باید مسیرت رو عوض کنی...
واگه مطمئنی مسیرت درسته و نمیتونی عوضش کنی پس اون از اولم عشقت نبوده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 4:24  توسط 1  | 

روی بنما و وجود خودم از یاد ببر 
                          خرمن سوختگان راهمه گو باد ببر
به اوج مینگرم
به آبی اوج
به پرواز ستاره ها
وبه نشانی از مقصد.
و دورنمای یک درخت گیلاس
در سکوت خلوت یک باغ
در التهاب رسیدن.
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 6:46  توسط 1  | 

مجنون اگر دل شوریدهای داشت       دل لیلا ازان شوریده تر بود

بنام خدا
این طوفان نیست شاید گرد باد است نمی دانم !!!
پس چرا عطر خوبی دارد دوست دارم نفسی عمیق بکشم وریه های خسته ام راپر ازاین هوا کنم.
چه بوی خاکی می اید زمین دارد نفس میکشد عجب باز آسمان و زمین دست به یکی کرده اند .
اگراین طوفان نیست پس چرا تمام وجودم را آشفتگی فرا گرفته است ؟؟؟
دست ام را توی موهایم میکنم آشفته ام خدا نمی شنوی ؟؟
خانه دلم نمناک شده است کمی سردمه ......
صدای رعد برق نمی آید اما من دارم سیخ شدن موهای تنم را احساس می کنم چرا ؟؟
کمی قدم میزنم نفس هایم را بلند میکشم وباز دارم اشعاری از حضرت عشق مولانا می خوانم ...
زمین زیرپایم میلرزد پرنده ها هم آواز شده اند ....
بدون مقصد خاصی راه میروم این جا میخانه است باز یاد قول های می افتم تا به خودم می آیم می بینم باز مستم .
حال از چند کوچه با مستی گذشتم هیاهویی در درونم گوش فلک را می آزارد ....
این طوفان مرا به نابودی ، مرا به حل شدن سوق می دهد ....
طوفان آه سرد تنهای توست واین باران عاشقانه همان چیزیست که حتی جرات نوشتن اش را ندارم وباز نگاهم توی نگاه تو افتاده هیچ برای گفتن ندارم سکوت می کنی ؛ فقط لبخندی میزنم از کنارت عبور می کنم باز خماری باز هم درد نبودنت واین طوفان عظیم که به پیکر عاشقم تازیانه دوری میزند .

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 1:43  توسط 1  | 

دل حافظ که بدیدار تو خوگرشده بود              نازپرورده وصالست مجو آزارش

این جمله شکسپیر رو خیلی دوست دارم:
به سینه ات رجوع کن ، در آن را بکوب و از قلبت بپرس چه میداند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 2:11  توسط 1  | 

بخت از دهان یار نشانم نمی دهد               دولت خبر ز راز نهانم نمیدهد 

قبل از بریدن کیک رفتم سراغ اشکان . 
 وقتی حرف میزد با تمام وجود میخواستم بغلش کنم و ببوسمش. اینقدر محکم تا اشکش در بیاد.
 از بس ماشاءالله این بچه نازه .
 میگم اشکان بخند تا ازت عکس بگیرم از ته ته ته دلش میخنده ...بهش حسودیم شد .که چقدر ساده و بی تکلف میخنده و  دل همه رو با خنده هاش شاد میکنه .!
 در تمام مدتی که داشتم با بچه ها سر و کله میزدمو و ازشون عکس میگرفتم به معصومیتی که داشتن فکر میکردم .معصومیتی که الان هست و اما شاید فردا ......
 بگذریم:اما اشکان جان ، شقایق :
 با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
 با صدتا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
 یه قلب بی قرار با یه حس بی قرار کوچک
 فقط میخواد بهت بگه(( تولدت مبارک))
 
 پ.ن: هر سه تای این پست ها به هم مربوطن هرکسی حوصله کرد همشو بخونه اگرم نداشت اصلا نخونه  . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 1:21  توسط 1  | 

جز دلم کاو ز ازل تا بابد عاشق رفت            جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

صبح:(سر میز صبحانه)
همه سکوت کرده بودنو و به حرفای فرزاد گوش میدادن .
بحث به بگیر بگیر دخترای بدحجاب تو خیابونا رسید .
فرزاد و فرزین هر دوتاشون با چه آب و تابی شروع کردن به تعریف چیزایی که دیده بودن .
خصوصا از 10 شب به بعد.
فرزاد میگفت : از 10 شب به بعد دیگه بدحجاب و با حجاب فرقی نداره .همه رو میگیرن .
(بعد جریان کنسرت شجریانو تعریف کرد . چون تو سالن وزارت برگزار شده بود مثل اینکه رفته بود ببینه چه خبره ؟)
گفت : طرف از اونور دنیا بلند شده چقدر هزینه کرده اومده اینجا بلیطی 600-700 هزار تومن هم پول داده اونموقع به خاطر حجاب و آرایشش بهش گیر دادن ..
یعنی به خیلیاشون گیر دادن و بعدم کردنشون تو گونی و بردنشون .
مثل گوسفند دونه دونه میکردن تو گونی و گله ای میبردن کلانتری ...
(همینطوری هاج و واج داشتم نگاش میکردم ....تو گونی؟ ؟؟ یعنی جدیدا میکنن تو گونی ؟؟ - حتما برا اینکه دیگه نتونن سر و صدا کنن -؟؟پس چرا من ندیدم ؟ حتما اونجا فرق داره با اینجا؟؟؟)
 حسابی چشام گرد شده بود و دهنمم باز مونده بود از تعجب
با تعجب خیلی زیاد گفتم واقعا دخترا رو میکنن تو گونی میبرن ؟ یعنی گونی میکشن تو سرشون که دیگه داد و بیداد نکنن؟..بابا اینجا که اینطوری نمیبرن حتما اونجا اینطوریه؟؟؟
مگه میشه ؟؟؟
که یه دفعه فرزاد و فرزین به طرز عجیبی منفجر شدن از خنده مگه دیگه خندشون بند می اومد ؟؟
اااااااااااا چرا میخندین خب ؟؟؟ کجای حرفم خنده دار بود ؟؟
آخه منظورمون از گونی که گونی نبود ؟
پس چی بود ؟
منظورمون همون ماشینای گشتشونه ...
.(تقصیر من چیه ؟اینا اینقدر جدی گفتن که راستی راستی باورم شده بود )
.....
بعدش بحث کشیده شد به کنترل اس ام اس ها
که فرزاد گفت :اس ام اس های مشکل دار یه راست همشون میرن وزارت ...مواظب اس ام اس هاتون باشین که سیاسی نباشه وگرنه براتون دردسر میشه .ممکنه پرونده سازی بشه .
بعد یه چیزی  گفت که دهنم اساسی صاف شد .
گفت :وزارت خیلی راحت میتونه بدون گذاشتن دوربینی چیزی ، تو خونتون رو ببینه .
اخه چطوری؟ مگه میشه ؟امکان نداره ؟ داری سرکارمون میذاری ؟
نه!!! باور کن.جدی میگم .باموبایلت اینکار رو میکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 1:16  توسط 1  | 

 

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست     آئینه ای ندارم از آن آه میکشم

بازم به یاد بچگی :
به یاد دوران شادی و قهرهای کودکانه به یاد سادگی و محبتهای کم و زیاد کودکی که کمش بسیار و زیادش کم بود .
به یاد دوران پر از صداقت کودکی ، دورانی که مثل یه چشم به هم زدن تموم شد .
به یاد معصومیتهای دوران کودکی ، معصومیتی که دیگه نیست ، معصومیتهای از دست رفته .

پ.ن:
وقتی از خونه میزنم بیرون خیلی سعی میکنم چشمم همه جا نچرخه تا هرچیزی رو نبینه اما بالاخره میبینی دیگه ؟کاری هم نمیتونی بکنی؟
مگه میشه دختر و پسرای کوچکی رو که پشت ویترین مغازه ها با حسرت نگاه میکنن ندید ؟
مگه میشه دختر گل فروشی که با التماس میخواد یه شاخه از گلاشو بخری نبینی؟
مگه میشه مرد علیلی که کنار خیابون دستشو جلو مردم دراز میکنه و التماس میکنه ندید؟
مگه میشه اون کوچولوی چند ماهه رو که مامانش حوصله نگهداریشو نداره و تا صداش درمیاد یکی محکم میخوابونه تو دهنش ندید ؟
به خدا چقدر دلم گرفت چقدر بغض کردم وقتی حرکت این خانوم رو دیدم میخواستم منفجر شم ؟
مگه یه نوزاد شاید 6 ماهه چی میفهمه که تو این برخورد رو باهاش داری بی انصاف ؟
تو خیابون که نمیشه زار زد مجبوری فقط بغض کنی .خونه هم جلو مامان بابا که نمیشه نمیخوام اونا هم ناراحت شن؟
شب که میشه، آخر شب دیگه طاقتم تموم میشه ، دیگه چه بخوام چه نخوام اون بغض باریدن میگیره نه یک دقیقه نه دو دقیقه ....گاهی ..... . گاهی دوست دارم فریاد هم بزنم از چیزایی که گاهی میبینمو و میشنوم ، ولی مجبورم بسنده کنم به همون هق هق های آروم و بیصدای شبانه ...
آخرشم با این حرف مامانیم آروم میشم که یه روزی بهم گفت شقایقم تو هر چی هم که مهربون و دلسوز باشی از خدای اون بچه ها دلسوزتر و مهربونتر نیستی ؟
من بدنبال معصومیت دوران کودکی ام کسی نمیدونه کجا میفروشن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 0:43  توسط 1 

وانگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک    زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش


یاد بچگی هام افتادم زمانی که 5 سالم بیشتر نبود . زمانی که چند ماه توی بیمارستان بستری شدم.
انشاءالله پای هیچ بنی بشری به بیمارستان باز نشه.تمام بدنم بجز سر و دستام توی گچ بود.
دو سه بار رفتم اتاق عمل و از اونجایی که هیچوقت از کنار پدر و مادرم تکون نمیخوردم از شدت ترس، جیغ و فریاد راه مینداختم . طوری شده بود که هروقت پزشکی رو میدیدم که لباس سبز پوشیده شروع میکردم به گریه کردن . هنوزم از رنگ سبز خوشم نمیاد و احتمال قوی ناشی از همون زماناست. به نظرم برای اتاق عمل رنگ آبی کمرنگ خیلی بهتره . مثل مجموعه پرستاران.
مامانم میگه چون نمی تونستی حرکت کنی و تمام بدنت توی گچ بود خیلی کلافه بودی خصوصا وقتی بچه های هم سن و سالتو میدیدی که دارن بازی میکنن. حسابی میزد به سرت . شروع به گریه کردن میکردی و از روی عصبانیت با مداد دیوار اتاقتو خط خطی میکردی .
بنده خدا مامانم چقدر غصه میخورد . خیلی میترسید از اینکه یگانه فرزندش سلامتی کاملشو بدست نیاره . که خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد.
یه پرستار مهربونی بود که شبا میومد تو اتاقم و برای مامانم درد دل میکرد . تا اونجا که یادمه تو زندگیش خیلی مشکل داشت . خدا کنه هرجا که هست شاد باشه .
یه پرستار مهربون دیگه هم بود که هر وقت میومد بهم سر بزنه کلی باهام خوش و بش میکرد .همیشه بهش میگفتم منو ستاره صدا کن . من این اسمو خیلی دوست دارم .اونم ستاره صدام میکرد.
یادمه در دوران کودکی شبا میرفتم بیرون به آسمون نگاه میکردم تا بلکه یه شهاب ببینم و آرزو کنم . اتفاقا بعضی وقتا هم میدیدم و فوری یه آرزو میکردم .
الانم هر وقت شبا میریم خارج شهر جایی که آسمون صاف صافه به آسمون خیره میشمو ستاره ها رو نگاه میکنم . عاشق چشمک زدن ستاره هام.
اما خیلی وقته که شهابی ندیدم . اگه کسی دید به جای منم آرزو کنه!؟

پ.ن1: خدایا من از پدر و مادرم راضی ام تو هم ازشون راضی باش و  قلبشون رو از من راضی کن.خدایا عمر بسیار طولانی و باعزت به این دو عزیزترینم عنایت کن .
مامان بابا خیلی دوستون دارم.
پ.ن2: فصل فصل سرماخوردگیه بشدت مواظب خودتون باشین . تو فصل سرما از این شربت گرمی که میگم استفاده کنید خصوصا موقعی که سرماخوردین .
و اما طرز تهیه : آب گرم به مقدار کافی - عسل به مقدار کافی - آبلیمو به مقدار کافی .
ضمنا خوردن شیر - آب هویج و سیب - هرگز نشه فراموش .بالاخص برای کسانی که در فصل سرما مشکلات تنفسی پیدا میکنن.

پ.ن۳: حالا اینکه پ.ن 1 و 2  چه ربطی به هم داشتن ؟ الله اعلم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 1:3  توسط 1  | 

 

بی معرفت مباش که در من یزید عشق        اهل نظر معامله با آشنا کنند

خیلی وقتا از خودم پرسیدم که وظیفه من تو این دنیا چیه ؟
خیلیا ازم پرسیدن شقایق چرا زندگی کنیم ؟
که خیلی از این خیلیا آدمایی بودن که از لحاظ مالی و فرهنگی و موقعیت اجتماعی دارای مقام و منزلت ویژه ای بودن .
یادتونه تو پست قبلی بهتون گفتم مشکل آدما مشکلاتشون نیست .
تو لاگ قبلی گفتم مشکل آدما نحوه تفکر و عدم انعطاف پذیری اونهاست .
اینجا میخوام بازترش کنم.
میخوام بگم مشکل آدما اینه که فقط منتظرن ببینن زندگی براشون چی پیش میاره . تا بعد زانوی غم بغل کنن و بگن لعنت به این روزگار .لعنت به این شانس . بشکنه این دست که نمک نداره !!!
در واقع اصلا به این فکر نمیکنن که هر آدمی که خلق میشه باید بگرده ببینه تو این دنیا چه وظیفه ای به عهده بگیره .
حالا میرسیم به اینکه اصلا وظیفه چه تعریفی داره ؟
شاید بهترین تعبیری که تا حالا دیدم تعبیر پائلو کوئیلو باشه که میگه :
تحقق افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است.
افسانه شخصی ؟
آره افسانه شخصی. برای پیدا کردن افسانه شخصیِ خودت لازمه که اول خودتو اطرافیانتو دنیای اطرافتو بهتر بشناسی . لازمه بدونی که در کل چطور آدمی هستی وبعد که فهمیدی ببینی دوست داری چطور آدمی باشی . پس برو به اعماق وجودت ببین افسانه شخصی زندگی تو چیه ؟ ببین تو زندگی دوست داری به کجاها برسی ؟ حتی ببین دوست داری آدمایی که سر راهت قرار میگیرن چطوری باشن .
من فکر میکنم متاسفانه بزرگترین مشکل آدما اینه که حوصله فکر کردن و تغییر کردن رو ندارن .دوست دارن آدما اونا رو همونطوری که هستن بپذیرن . در صورتی که این درست نیست .
لازمه که ما آدمای دور و برمون رو همونطور که هستن بپذیریم و به قول خلیل جبران خلیل متوقع نباشیم که مردم دنیا مطابق میل ما رفتار کنن . اما این در رابطه با خودمون صدق نمیکنه یعنی ما نباید خودمون رو هرطور که هستیم بپذیریم . البته منظور من همون ویژگیهای روحیه نه ظاهری مثل قیافه و ....
مثلا اگه فردی یه پدر عصبی داشته باشه نباید مرتب ایراد بگیره و به زمین و زمان فحش بده که چرا پدر من اینطوریه ؟ ولی اگه خودمون یه شخص عصبی بودیم نباید همینطوری خودمونو بپذیریم باید بدنبال تغییر خودمون باشیم .
بعد که افسانه شخصی خودمونو پیدا کردیم باید به یکسری باورها برسیم . همون باوری که توی لاگ قبلی گفتم . به قول پائلو باید به این باور برسیم که:
همه چيز تنها يك چيز است و هنگامي كه آرزوي چيزي را داري ، سراسر كيهان همدست مي شود تا بتواني اين آرزو را تحقق ببخشي .
( و من بارها و بارها خودم این تجربه رو داشتم ..قضیه لیلا تو پ.ن2 گویای همین مطلبه )

پ.ن1: دوستی دارم که زود عصبانی میشه . سر هر مسئله کوچکی کلی جر و بحث راه میندازه .اولا منم زود کنترل خودمو از دست میدادمو مرتب بهش غر میزدم که چرا تو اینقدر زود عصبانی میشی . اعصاب منم با این اخلاقت میریزی بهم . واقعا این رفتارش گریه دار بود . ولی بعد یه مدتی نشستم با خودم فکر کردم که اخه اونکه تغییر نمیکنه پس تو تغییر کن نذار رفتار اون باعث اذیت تو بشه . تو نحوه رفتارتو باهاش عوض کن. نخواه که اون مطابق میل تو رفتار کنه . آزادش بزار . بزار هرجور راحته زندگی کنه . عصبانیت تو نه تنها اونو تغییر نمیده که باعث میشه اونم بیشتر عصبانی بشه . این بود که تا مدتها روی خودم کار کردم . سعی کردم وقتی عصبانی میشه عکس العملی از خودم نشون ندم . اولا خیلی سخت بود حتی همین الانم بعضی وقتا کم میارم ولی به مرور برام عادی شده که در مقابل عصبانیتش سکوت کنم . و حتی به مرور یاد گرفتم که بهش لبخند بزنم . و الان حتی گاهی با صدای بلند میخندم. یه وقت فکر نکنید که مسخرش میکنما نه. خنده ام به خاطر اینه که خب اخه کارش خنده داره دیگه حرفی رو که با ملایمت با صرف یه کوچولو انرژی میتونه بزنه که تازه تاثیر گزارتر هم هست به نحوی ادا میکنه که نه تنها کلی انرژی میخواد بلکه باعث جبهه گیری طرف مقابلش هم میشه . به نظرتون خنده دار نیست؟
پس میشه از اوج گریه و عصبانیت به اوج خنده و ارامش رسید .
فقط باید صبور بود . و عجله نکرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 4:34  توسط 1  | 

چه گویمت که زسوز درون چه می بینم      زاشک پرس که من نیم غماز

چند روز پیش یه مطلب نوشتم در ارتباط با لاگ قبلی اما حال هوای امروز من با اون پست یکی نبود این بودکه گذاشتمش برای یه روز دیگه. دوست دارم مطالبم مطابق با حال و هوای روحیم باشه.
اصلا نمیفهمم واقعا نمیفهمم چرا بعضی شبا اینقدر حال و هوام میریزه بهم .
چیزی شبیه جون کندن . تا حالا براتون پیش اومده؟
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
اين فضای خالی و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟

بالاخره همیشه هم که نمیتونی شاد باشی گاهی وقتا هم باید غم و دلتنگی رو تجربه کنی .
نمیدونم دقیقا چند ساعت شد که همینطوری توی اتاق تاریک تکیه دادم به دیوار و زانوی غم بغل کردم .اما میدونم دقیقا یه یکساعتی شد که یکریز اشک ریختم .اولش فقط یه بغض بود که بهش التماس میکردم بباره :
دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
اخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره که دربه درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدنه یه کوله بارشم بسم
دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن
منو که از اون روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن
مثل اینکه بالاخره :
آره بالاخره لبریز شد و کم کم تبدیل شد به هق هق گریه و....
دوستی میگفت : گاهی وقتا که آدم خیلی دلش میگیره میتونه دلیلی غیر از دلایل شخصی داشته باشه میگفت : شاید یه گوشه این دنیا ، اون دور دوراا یا شاید هم نه ! همین نزدیکیا دل کسی گرفته که تو خیلی دوسش داری یا شاید اون تو رو دوست داره یا شایدم هر دوتاتون همو دوست دارین.
آره:
با تو هستم ای مسافر
ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی و غربت
تو رو به یاد من آورده*


پ.ن1: * این بیتش مال خودمه .
پ.ن2:بازم میگم بیت شعر اول هر نوشته رو حافظ برای متنم انتخاب میکنه.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 3:5  توسط 1  | 

حرفای لیلا نکات خوبی رو بهم گوشزد کرد :
اینکه هیچوقت به کسی نگم خوشبحالت که تو مثلا از لحاظ مادی مشکلی نداری چون همه آدما مشکل دارن منتها گاهی وقتا بعضیا مشکلاتشونو بروز میدن و بعضیا نمیدن .
به نظر من هر کسی تو زندگی مشکلات خودشو داره .دوستی میگفت اگه همه آدما مشکلاتشونو بیارن بذارن وسط یه میدون بعد بگن حالا بیاین خودتون انتخاب کنین که چه مشکلی داشته باشین آخرش که همه میخوان برن خونه همون مشکل خودشونو برمیدارن با خودشون میبرن .
پس اصلا مشکل ما آدما مشکلاتمون نیست !
مشکل ما آدما خودمون هستیم .مشکل ما نوع تفکر و برداشتمون از مسائل و مشکلاته . مشکل ما اینه که به جای پیدا کردن یه راه حل میشینیم غصه میخوریم ، میشینیم مشکلاتمون رو میشمریم ، میشینیم خودمونو با بقیه مقایسه میکنیم .مشکل ما اینه که انعطاف پذیر نیستیم .
اینقدر میگیم من این طوری ام من اونطوری ام و خودمونو محدود در یکسری چارچوبها میکنیم که زود میشکنیم .بهتر نیست یه کمی هم به این فکر کنیم که من باید چگونه باشم .
 مثلا وقتی با فردی اختلافی پیدا میکنیم تنها راه رو دعوا و بعد هم قطع ارتباط میدونیم .
اره خب مسلما خیلی راحته وقتی عصبانی هستی سر طرف مقابلت داد بزنی بعد هم خداحافظ
ولی این راهش نیست.خط زدن ادما دردی رو دوا نمیکنه چون وقتی چشمتو میبندیو کسی رو خط میزنی در اصل یعنی یه سرپوش روی مشکل درونی خودت گذاشتی در واقع یعنی نگاه نکردی ببینی مشکل از کجا بوده اینه که دو روز دیگه باز با فرد دیگه ای همین مشکلو پیدا میکنی.
خیلی وقتا سر این خط زدنا بهترین دوستامونو از دست میدیم و گاهی حتی نمیفهمیم که اون شخص میتونسته همون دوستی باشه که مدتها منتظرش بودیم .
یادمون باشه:
هر اتفاقی که در زندگیمون رخ میده,
هر کسی که در راه زندگیمون پدیدار میشه,
به وسیله یک نیروی الهی فقط برای ما به ارمغان فرستاده شده
, تا ما رو قوی تر, رهاتر و انسان تر کنه.

خواستی بغض کنی بغض کن، خواستی گریه کنی گریه کن، خواستی داد بزنی برو یه جای خلوت داد بزن ، خواستی دنیا رو بهم بریزی از اتاقت شروع کن کتاباتو بریز بهم لباساتو اینور و اونور پرت کن برو تو حیاط لیوانی بشقابی چیزی رو بزن بشکن ....
ولی: فرار نکن .. خودت و آدمای دور و برتو خط خطی نکن.
و نخواه که بمیری چون چوون :
زندگی ارزش تلاش و مبارزه رو داره فقط باید صبور باشی و سعی کنی شیوه حل درست مسئله رو پیدا کنی...و یادت باشه که یه نیروی الهی همیشه مواظبته .مطمئن باش اگه تلاشتو بکنی تمام کائنات تمام نیروهای الهی دست به دست هم میدن تا موفق بشی...

پ.ن1:حالا من گفتم بشکن اما نه دیگه لیوان کریستال 50 هزار تومنی مامان جونتو
گفتم دنیا رو بهم بریز اما نه اینکه بری اول اتاق باباهه رو بهم بریزی
اول اتاق خودتو بهم بریز ببین اگه از پس جمع کردنش براومدی اونموقع برو سراغ اتاق بقیه

پ.ن2:دو روز پیش که لیلا خونمون بود و بهش گفتم اگه تو واقعا از عمق وجودت بخوای و از خدا هم بخوای که فرصتای تازه و طلایی بهت بده مطمئن باش بهت میده اونروز گریه کرد گفت کار از کار گذشته دیگه فرصتی به من داده نمیشه ....گفتم تو بخواه داده میشه ....با تردید گفت شاید. ولی همینکه پاش به خونه رسید بهم زنگ زد و گفت :یه معجزه اتفاق افتاده :گفتم چی؟
گفت سمیرا خواهر کوچیکم که حسابی با هم دعوا کرده بودیم با گریه زنگ زده گفته که دلم برات تنگ شده .بیا پیشم .در صورتی که این محال بود اتفاق بیافته .هنوزم باورم نمیشه .....
گفتم :عزیزم باور کن و این باورتو حفظ کن .....و اگه این باورتو حفظ کنی مطمئن باش فرصتای دیگه هم به موقع به سراغت میان

پ.ن3:این حرفا کلی بود شاید بهتر باشه بعدا یه کم بازترش کنم .خوشحال میشم شما هم اگه نظر یا تجربه ای در این زمینه دارین بگین تا ما هم  استفاده کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 1:11  توسط 1  | 

الو شقایق ! سلام
سلام خوبی؟
نه اصلا ! دیگه نمیخوام زنده بمونم .دیگه نمیخوام نفس بکشم .
آخه چی شده  ؟
شقایق؟
جانم بگو ؟
خوشبحالت که پدر و مادر خوبی داری که درکت میکنن که اینقدر رابطه خوبی با هم دارین
خوشبحالت که که خواهر برادری  که بخوان اذیتت کنن نداری
خوشبحالت که  برای خودت اتاق جدا داری و  .....
کاش میتونستم از این خونه برم
کاش میتونستم شب بیام خونه شما
کاش میمردم
لیلا؟
لیلا؟
داری گریه میکنی ؟حرف بزن ببینم چه اتفاقی افتاده ؟
درد من یکی دو تا نیست
اگه از خونه کوچیکمون که با 6 نفر ادم فقط یه اتاق داره بگذریم
میرسیم به خونه دلمون ، این خونه سرده تاریکه نمناکه غمناکه ، هیچکس به فکر اون یکی نیست ، با هم خواهر برادریما اما جز بی عدالتی در حق همدیگه کار دیگه ای نمیکنیم .درکم نمیکنن ، فقط به فکر خودشونن ، از محبت چیزی نمیفهمن ، کوچکترین اشتباه رو بزرگترین میبینن ، بخشیدن بلد نیستن ...
خلاصه نمیدونم چقدر با هم صحبت کردیم شاید حدود دو ساعت ، بالاخره تونستم یه کم آرومش کنم
......
وقتی که لیلا پشت سر هم میگفت خوشبحالت تموم تنم میلرزید ، شاید به خاطر اینکه بیشتر فهمیدم چقدر خوشبختم یه لحظه ترسیدم.ترسیدم از بار مسئولیتی که خدا برای این همه آرامش و خوشبختی رو دوشم گذاشته مسئولیتی که شاید گاهی من اونو به بازی گرفتم .
فوری بعد تلفن لیلا سجده شکر به جا آوردم به خاطر همه شادی و خوشبختی که خدا تو زندگیم گذاشته و شاید خودم کمتر دیدمش ....شکرلله شکرلله شکرلله

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 1:9  توسط 1  |